همه ی چیزهایی که برایش نوشته بود

یکی یکی تعبیر شد

مثل یک خواب

هم  کابوس

هم  رو یا

جایی قلم شکست ...و کاغذی نبود..

 

 

 

هنوز جنس دزدی آب میکند

از دندانهای عاریه ای

قلب باطری دار

عینک ته استکانی اش

پیداست

هیچی از راه و رسم  موجودیتش را نمی دانست..

 

 

 

 

سرما همیشه کارها را پیچیده میکند

 کلافی  خرید

بلوزی  بافت

آخرین رج ، آخرین روز  بود

و فردا دیگر او در کنارش نبود

تابستان را بیشتر بر پوستش حس کرد...

 تمام بستنی هایش را چه زود خورد...

 

 

 

این بهار کافی ست  ؟

چقدر باید نو شد؟

درست اندازه ی تن دنیا...

درست اندازه ی تصویر م در آینه ..

درست اندازه ی یک وقتْ خوش..