بر بامها
خیابانها
شب از نیمه نگذشته است نمیگذرد نمیگذرد هیچگاه
هیچ کسی نمیداند این پلک ها باز است یا بسته 
که بهانه ء رفتن ، هنوز صبحانه نخورده است
ASH....ASH
بر بامها
خیابانها
شب از نیمه نگذشته است نمیگذرد نمیگذرد هیچگاه
هیچ کسی نمیداند این پلک ها باز است یا بسته 
که بهانه ء رفتن ، هنوز صبحانه نخورده است
ASH....ASH
به پنجره که نگاه میکنم
ماه میگیرد
عمریست
کبریت را که روشن میکنم
خورشید هم میگیرد
?WILL IT GO ON
گریختنی بزرگ
از کوچکی شانه های هم به منطقی پنهان
بوی چای نعنا می آید
به کجا مینگرم
همیشه در ها بسته
نعنا های بی ریشه...
I TURN AND EMPTY
چگونه دل بسپارم
در این گودابه های مشوش
که هر لحظه شلاقی می رقصد در ترجمه انسان.
حال و روزگار شعرم خاکریز خاکریز.......
?WHAT IS THE REMEDY MY STAR
عروج زخمی
و
پروازی ناسازگار که سرخ نیست
این ساز سرخ توست بر این نخل ها ی شکسته ...
گریستم
بر شقایقهای مرده
DO NOT AFRAID MY LOVE 
هذیان های زمین
تمامی ندارد
که پَتیاره ها را رنگ نقره ای میکند.
تمامی هم ندارد.
من در لباس مشکی ام میخندم هنوز.
به عزای زمین
THERE ONCE IS SAFE
چشمهایت..
فرقی نمیکند
از فصلهای پشت دیوار
خوابهایم را بچین
دردهای قدیمی نارس ...
و من از تو پنجره می سازم
تا بر لبانم دنیا فریاد کشد بر جاری خون کودکان در پیچ پیچ ویرانه ها.
عشق من با من خوابهایم را رنگ میکنی..
I SHALL UNLOOSE

خیره بر کره ء کوچک چشم
جیب های پاره ء اینان
در اطراف خانه.
دهانی خیره به ته مانده های سخاوت .
جهان می کُشد.. میخورد ایمن من را تو را
چه سیر .
TOMORROW IS THE PATIENT 
با چشمهایی مات
بی ثمر
کسالت دنیا
بر اندامم میبارد
همچون مسخ شدگان .
آیا هنوز به یادم میمانی ...به زلالی انزوا
IS IT THE SEA YOU HEAR IN ME
هزاران هزار نادان
این
ساقدوشان
ساقدوشان
من 
در غلاف گام فردا چه در هم میشکنم.
در میان این طوطیان حراٌف
LET ME ROOST IN YOU.
آوارگی های بی پایانت را سر میکشی
میان این همه عطش ..
چه میبینی؟
غرق بر شقیقه ها...
چه بسا آهسته غرق در ا ضطراب
WHEN NIGHT COMES BACE

WANTS DESIRE FALLING FROM ME LIKE RINGS
اینجا تیر آهن ها را موریانه ها میخورند.
و شاپرکها آبدزدکهای ماهر
بی گمان علفها ی هرز
بوی سیب میدهد
.jpg)
گریه نکن
گریه نکن
همه ء اسبها روزی میمیرند
تا انبوه قرن ها
تا در وسعتی به اندازه ء یک دل ساده
در شام خرابه ای به بلوغ برسی
گریه نکن
بر این بر باد رفته

I AM TERRIFIED BY THIS DARK THING
THAT SLEEPS IN ME
در آفتاب فردا
هیچ از آن همه
نخواهد ماند
رد پا ی شبهای خاکستری
چه امید روشنی از تمام روشنایی ها این همه رد پا
I AM YOUR OPUS
درون دالان سبز
شمعدانها مرا سپرده اند به بالهای منحنی
کاکتوسهای مخفی با چشمهای درشت و آواز رزهای وحشی
واژه هایم انباشته تر از گلدانهای روی نرده خیالم را شیرین تر از عشق میکند.

از سر ِ سرگیجه ء غرور
خاطره ها بی ترجمه
بی دلیل خوش طعم میشوند
از سر ِ بند بند بند این زندان ها
خاطره ها بی ترجمه دار میشوند..

دچار مصیبت زدگی..
کی پایان میپذیرد
فهرستی که کامل نیست ؟
دلایلی که فکرش را هم نمیتوانی بکنی..
من قساوت غروبها را رنج برده ام
سرا پا گداخته

و این بهانهء فریاد

آن مته های کوچک من
چه سوراخ شده روزهای کاغذی ام
بی گمان باران نمیبارد
بر این عصیان مجهول
INDETERMINATE CRIMINAL

آن زمان که غبار سکوت از پیکرم پرواز میکند
آن زمان در لبخندش تلاطم زندگی کامل میشود
آن زمان که ستاره ء شبهای خاکستری موهای طلایی خورشید را شانه زد
واژه ها همیشه تنها نمیمیرند..این زمان
FILLHNG MY VEINS WITH INVISIBLES

من نمونه ای از میمون دماغ کوتاه را دیدم
دو پا
دو چشم
در منطقه ای غیر حفاظت شده حرف میزد میگفت" من آدمم
بچه شیر ترسید و مرد بالای درخت...
دیواری سفید
سایه ء دستهای سیاه او
سایه شد باز سیاه
چشمهای تو قرمز تر از خون دستهایش
با قلم شکسته تر که مینوشت" شاعران همیشه مرده اند.