معده هایی شبیه هم

این اولین صبحی ست که بالا نیاورده

این ظلمه بذاره رفیقاش کارو انجام بدن

کمی جَنْبْ تر باید باشد....

یا حیوان یا...

باید در این باره فکری کرد..

 

 

 

 

شهر میدرخشد

جرًات نمیکنم نگاه کنم

مَهی ست ناچیز و مداوم

این همه....

 

 

گهگاه روحانیتی سرد و مبهم

غمگین و تسکین ناپذیر

تقریبا هوسناک

احساس می کنم

که مرا با علف یکی می کند

 

 

 

آنها با تو جور نمیشوند

تصورش را هم نمی کنند که بتوانند جای تو را بگیرند

اما

حالا میبینم عاقلانه ترین کار  را کرده اند.

چه کار میکنید ؟

می مانید یا می رویم؟

 

 

در جنون غلتیده ای  بی رحمانه

ماورای آداب زمانه 

 روشن بین  که

آویخته ای خشک

آه تاریخ  آه تاریخ......

 

 

 

 

در جنون غلتیده ای  بی رحمانه

ماورای آداب زمانه 

 روشن بین  که

آویخته ای خشک

آه تاریخ  آه تاریخ......

 

 

 

 

سرزمینی  بی آدم

سرش پایین

با گل های قالی حرف میزد و آب دهانی را که نبود فرو میداد

انگار ورم کرده  تنگنای  هستی....

 

 

 

 

سنگی در آب

پارو و قایق

انعکاسی که خواب ساحل را درو میکند

شکایتی که در شب موج میزند

روز ِ سبک سر....